تبليغاتX
مرگ

مرگ

بر دل ننشست.آنچه از دل نوشتم

نامت را بر ساحل دریا حک کرده بودم.

موج آمد و آن را با خود برد.

و من مدت هاست چشم به انتظار نشسته ام

شاید با قایقی تو را نزد من آورد

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت17:55توسط مسعود |

در دوست داشتن به تفاهم نرسیدیم.در نفرت نیز نخواهیم رسید.

چرا که من هنوز دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت17:53توسط مسعود |

باران میبارد و خاک از پنجره گونه ی من برمیدارد

قلب من هردم بسان ابر میزند رعدی پرخروش

و تو با دیده ی نفرت که مرا خار کند مینگری

من خروشان چون موج و تو چون سنگ خموش

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت17:51توسط مسعود |

تو چه میدانی؟

چه یقینی نشسته حتی بر پست ترین ذرات جانم

که یقین دارم،

روزی،

سروستان،

مرا میکند نماد انسان.

و انسان میشود

نماد ایستادگی در عشق و پیمان

تو چه میدانی؟

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت17:50توسط مسعود | |

در پشت این دیوار

که هر روز از نفرت

آبیاریش میکنی

تا به آسمان برسد.

کاش میدانستی

یک نفر بی خورشید میمیرد


+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت0:27توسط مسعود | |

به فکر شکستنم مباش

من حقارت خویش را

در آیینه ی چشمانت دیده ام.

به فکر شکستنم نباش.

آیینه ها پیشتر مرا شکسته اند

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت20:23توسط مسعود | |

شمع و پروانه را بگذر که در این عصر رایانه
تو شدی آنتی ویروس و من شدم کرم زمانه

تو در اندیشه ی آنکه بکشی ویروس عشقم
من هم آن شیدای عاشق در کف چت شبانه

من بلاگم پاک کردم تا که این ملت نپرسند
از غم عشق که گشتست همچون دیوانه خانه؟

در عوض بلاک کردی تا نبینم توییت هاتو
ولی من فیداتو خوندم،اینو گفتم صادقانه

تو گذاشتی عکست فیسبوک و مرا هلاک کردی
تو برای جان سپردن به من دادی نشانه

فیس بوک تابلو بود آبجی،عکستو بذار فرندفید
تا بیام چتر پیجت شم،با شخم های عاشقانه

تیری دی مکس دلت رو آپلود کن توی توییت پیک
تا نشان دهم به عالم مسعود دوان دوانه

من تو بالاترین حتی سخن از عشق تو گفتم
تا دلت بخواد گرفتم منفی های کودکانه

سخن از عشق تمام که روت زیاد میشه دوباره
واسه ی خنده ی امشب شعر من شدش بهانه

نتیجه ی یک ساعت و نیم کلاس حسابرسی:دی

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت19:31توسط مسعود | |

شب هنوز تاریک است.و دل من در پی فانوسی،که به اشتباه خویش افتاد و خاموش شد.تاوان اشتباهی کوچک،زیستن در سایه است.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت21:26توسط مسعود | |

یک دل اسیر کویر سوزان

یک دل دچار روزمرگی باران

روزگار غریبیست نازنین



پ.ن:
و دلی آنچنان خسته از باریدن که میپندارد
باید
سر به بیابان بگذارد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت9:44توسط مسعود | |

گاهی دلم به حال این دیوار میسوزد
که به جای نگهبانی از باغ
ایستاده است میان من و تو
مبادا دوباره،باز کنم پنجره ای را

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت9:56توسط مسعود | |