|
اینجا ایرانه یه گربه ی هفت هزار ساله که زندست تا وقتی که نفت خام داره اینجا چهار فصله ولی توی دل مردمش فقط برف زمستونو سرمایه داره اینجا آینه ها تو رو به تو نشون نمیدن ببین گربه منو به کجا کشونده.میگن: «مردم همه تو رویاهاشون قدم میزنند تقدیرو واسه همدیگه رقم میزنند» اینجا چوبه ی داره تنبیه انحراف پاشنه ی تظاهره معنی احترام اینجا ابرو سی دیه تو دست بچته چیزی که دستتو بگیره دست حسرته اینجا دین من توجیح کثافت کاری منه تو یه مجرمی و حکم اسارت دادی به تنت چی دوست داری بشنوی از این بشر خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم این جا صف اول نماز پست و مقامه علم و تجربه رو از بین برده روابط اینجا ریش بذار یقه ببند کارت رو غلطکه خنجره رو غلاف کن بشو وارد به مهلکه اینجا گفتن حقیقت هم جواز نداره اونقدر مشکل داری که واست حواس نذاره اینجا بچه ی ده ساله قمه به دسته مرض غرب زدگیه حالا زده به نسلت اینجا خاک اجداد منه ایران من داره هرروز بازم میشه ویرانه تره چرا عادت داری بالا سرت شلا.ق باشه وقتی ستاره ای نداری توی شبهات. آره بنویس با خون مردم بی ستاره بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره بنویس عاقبت ماها در به دریه اینجا ایرانه گربه ی قلب زمینه اینجا زندگی نمیکنند.نفس میکشند طعم خون برادرو از رو هوس میکشند اینجا مادر بزرگامون قصه نمیگن آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن اینجا منتو به تلاش ترجیح میدن سر صندلی تو مترو هم درگیر میشن اینجا گوش های مردم شعار پرستند به هم میگند پیدا نمیکنی تو هارتر از من آخه تفریح سالم جوونا سیگاریه دخترو زمین زدن از روی بیکاریه اینجا ایرانه و از بالا خوشگله همین توش که میای یه چیزایی هست مشکله نگی اینجا جای بحثای سیاسی توی تاکسی مهندس مملکت هم پشت دخل واکسیه اینجا نابغه هامون همشون بورسیه تو غربند نخوان هم برن مجبورند راضی بشن قلبا اینجا هرکی به خودش میگیره ژست سرباز حتی پرنده ها هم ندارند حس پرواز اینجا واسه ی خودش داره هرکی قبله ای کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده ای کنار هر راه راست هزارتا بیراهه هستش آینده ای نداریم چون ایران بیماره نسلش تا بخوای بجنبی پشتیا زیرت میکنند خیلی راحت سختی ها پیرت میکنند چشمای منه بازم میشه از غم خیس قلمو میندازم توانی تو دستم نیست فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید اینجا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست اینجا خاک اجداد منه ایران من داره هرروز بازم میشه ویرانه تره چرا عادت داری بالا سرت شلاق باشه وقتی ستاره ای نداری توی شبهات آره بنویس با خون مردم بی ستاره بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره بنویس عاقبت ماها در به دریه اینجا ایرانه گربه ی قلب زمینه پ.ن:آلبوم جدید بهرام به اسم بیست و چهار ساعت بالاخره بیرون اومد به نظر من از آلبوم های پیشرو و هیچکس و زد بازی خیلی قشنگ تره.به عبارتی قشنگ ترین آلبوم رپ فارسیه.چند تا آهنگ سیاسی اجتماعی خیلی زیبا هم درونش هست.این تکست بالا مربوط میشه به آهنگ اینجا ایرانه،از آلبوم بیست و چهار ساعت بهرام.برای دانلود آهنگ هاش،میتونید به این آدرس برید پ.ن۲:عکسی که در ابتدای پست دیدید،تصویریست که خبرگزاری رویترز از اعدام های در ملا عام مخابره کرد.در این تصویر دختری بچه ای رو می بینید که از میان سربازان به صحنه ی اعدام نگاه میکند. پ.ن۳:دوستان من خیلی شرمنده ام.نمیدونم چرا بی حرفم.ساکتم.از اینکه بیام و یه نظر یک خطی بدم و یا نظر دور همی بدم،متنفرم.برای همین توی بلاگ خیلی ها نظر نمیدم.وبلاگ همتون رو میخونم.اگر بخواین هر روز توی بلاگ همتون میام یه نظری میدم که بدونید بلاگتون رو میخونم. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 19:15 توسط مسعود ابراهیمی |
داستانک اول-سیگار نیمسوخته
-فرزندتون سالم به دنیا اومد.اما...
داستانک دوم-عشق بار ها تلاش کردم تا خودمو وارد قلبش کنم. + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 1:44 توسط مسعود ابراهیمی |
پاره شد نخ تسبیح خدا من افتادم تک و تنها در این دنیا من که نه،ما. چند ملیارد نفر بودیم کز بلندای عرشش بر فرش افتادیم. لیک هریکی در نوع خود تنها. تک تک ما دانه ها، در سقوطی که به این مرداب ختم میشد، در هبوط سخت خود داستان ها داشتیم هر یکی در خویش،نشانی ز دستان خدا داشتیم اما صفحه های تاریخ را بنگر جنگ، قتل، فقر، فحشا وای بر ما ببین در این جهان چه ها کاشتیم شرمسارم چه میدانم ،اگر روزی خدا دانه های آن تسبیح را خواهد آنگاه زمین را در پی الماس ها کاود تنها ذرات سیاه ماسه را یابد... پ.ن:با تشکر از گل ناصبور عزیز که کامنت های قشنگش باعث شد این شعر را بنویسم. پ.ن۲:نام تصویری که در این پست می بینید جیغ است.اثر ادوارد مونک نقاش نروژی.مونک در مورد این اثر میگوید: + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 0:34 توسط مسعود ابراهیمی |
خسته شدم از بس، خدا را در آسمان ها جستم یک نه،هزاران بار با ناله گفتم خدای من در آسمان ها نخفته ست بلکه در همین جاست آنچه از جهان میبینم، آسمان،ابر،آب و سبزینه و خاک رویش یک شقایق سرخ بر زمین های پاک پیچش عشق در میان شاخه های یک تاک آری همین هاست و خدا نیروییست که در نبض زمین جریان دارد با تپشش،حیات این جهان شریان دارد با این حال،تو نمیفهمی چه میگویم و میخواهی مرا مسخ عالم ماورا کنی نمیدانم،از کدامین روز بشر بوزینه ای گشت که بر سراچه ی ذهنش درخت کثیفی از نادانی حیات یافت زان پس هرچه کافت،خدایی نیافت از آن زمان در اندیشه ی خویش وهمی را نوازش کرد که بر همگان مرگ انسان ها را دستور میداد در راه خدای مستور فهم را به پوچی پرواز داد تا بر سراچه ی سیاه ذهنش خرمن کاه انبار کند. دیگر انوار ساطع از رنگین کمان یا آواز قناری ها کز خداوند نشان داشتند دیده نشد. انگار فریاد های آب بر شانه ی ساحل یا ترنم رایحه ی خوش از خانه های جان گرفته با کاه گل بی معنایند. وای بر انسان ها که در گذر خویش از این تاریکی زبان طبیعت را فراموش کردند. زیان دیدند،چه فریاد خدا در رگ سبزی ها نهان بود و اینگونه خدا را خاموش کردند اما مرا هرگز، در آغوش این فراموشی نخواهی دید. تا هنگامه ی حیات جهان در این تباهی خواهم خواند: آن کبوتر سفید که در میان سیم خاردار نشست و خونش بر برف بالهایش نشست آن کبوتر که زیر سنگینی بغضش شکست خدای من است. و آن دانه های اشک روان بر گونه اش قبله گاه پر ابهامیست که تنها، دیگر قبله ها ز رازش آگاهند. و بارش سراسر راز آسمان، شبنمیست کز گریستنش به حالمان پیام میدهد + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 22:51 توسط مسعود ابراهیمی |
چه خوبه آدم برای لحظاتی در کنار دوستانی باشه که به معنای واقعی دوستشون داره دوستایی که هر کدومشون یه محرم هستند.افرادی که میشه باهاشون راحت بود.میشه براشون از دلتنگی ها گفت،میشه دلتنگی هاشونو شنید.میشه ازشون کمک گرفت و همچنین میشه تلاش کرد که از ناراحتی بیرون بیان. افرادی که توی رفاقتشون پاکند.درگیر جاه طلبی دنیا نشدن.دروغ نمیگن و وقتی به حرف های رفیق هاشون گوش میدن یکبار بر اندیشه ی خود گذر نمیدهند که شاید دروغی در کار باشد. افرادی که درگیر این افسردگی فراگیر نیستند. چقدر قشنگه وقتی بدون اندیشیدن به مشکلات و ناراحتی ها،بلند بلند بخندی. و چقدر زیباست هنگامیکه دلت نمیاد از افرادی که دوستشون داری،خداحافظی کنی پ.ن۲:خواستم شعر بنویسم.اما شعر نوشتنی نیست.آمدنیست.نیومد و در نتیجه مجبور شدم یه سری جمله بنویسم. + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 0:2 توسط مسعود ابراهیمی |
داستانک اول-ایگنور -امشب هم آن نشد -مطمئنی؟آخه چرا؟یعنی دیگه آن نمیشه؟گوشیش هم که خاموشه. -من براش آف گذاشتم.اگر آن شده بود،حتما جوابمو میداد.خودت میدونی که خیلی مهربونه - آره میدونم.ولی شاید قهر کرده با ما.شاید ناراحته از دستمون و اینویز میاد.بیاین همه امشب آن بشیم.بهش پی ام بدیم.شاید جواب یکیمونو بده. شب اول گذشت اما هیچ یک،جوابی دریافت نکردند. شب دوم گذشت سال اول گذشت صد سال گذشت و انسان ها هر شب تا سحر آن بودند،بلکه خداوند پاسخ آف هایشان را بدهد.اما افسوس که نمیداستند،خدواند تمامی اد لیست بشریتش را ایگنور کرده است. داستانک دوم-پایان -تلفن مشترک مورد نظر خاموش میباشد.خواهشا بعدا تماس بگیرید ------------------------------ پ.ن:من حالم خوبه.اینا فقط داستانک هستند. + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 5:22 توسط مسعود ابراهیمی |
پیش نوشت:هرگونه برداشت آزاد و نادرست ممنوع مهتاب شبت درخشان ای تویی که نمیدانی، تک تبسم هایت خورشیدیست که تجسم بهشت را نزد من میسر میکند و شاید زندگی را از برایم گل افشان خورشید روزت تابنده شاید در حضور این انوار درخشان کز ارخش بر زندگیم سرازیر شده اند اینبار،امید به زیستن پاینده باشد و در پرتوی وجودت آینده ام چون مهتاب شبت درخشان شود. به یقین غمگینم آن روز که بینم اسیر رقیبی شدی کو دیدگانش با ده ها ستاره ی دیگر،درگیر است و من در آن روز میمیرم. چه میبینم که گر هزاران ستاره،آسمان شبم را درخشان کنند در نبودت بیش از پیش،مرا لب ریز ز پژمان کنند آن روز شاید جهانی حیران کنم با سقوط آزادی از این دنیای پوچ،کوچ و خویش را از دست هزاران ستاره ی درخشان، پنهان کنم. + نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 22:57 توسط مسعود ابراهیمی |
ناقوس جنگ یه صدا در آمده بود و در حالیکه پای چپشان با صدای طبل بزرگ ،خشمش را نثار خاک میکرد به پابوس مرگ میرفتندو خداوند شرمسار بود چه میدید که چگونه عزم برای روان کردن خون گرم جزم شده است و شیطان شراب سرخ را در بزم شبانه نوش میکند و با گوش دادن به ضجه های زنان و کودکان،فاز گرفته و رقصان ،دیگر فرشته ها را به دلیل سجده بردن به این مخلوق مفلوک، تمسخر میکند. به یاد آورد ...اشرف مخلوقات!!!... بیشتر اندیشید و به یاد آورد ...اشرف فاسدان!!!... باز هم اندیشید و به یاد آورد ...اشرف قاتلان.... و دست کشید.....دیگر فکر نکرد.در گذر زمان،انسان فراموش شد.....انسان فراموش شد اما نژادش رو به فزونی گذاشت.علمش رشد کرد،به بلوغ رسید،در سیل نظریه ها و تئوری های علمی غرق شد.فرضیه های علمی را از ژرف ترین خانه ی ذهنش بیرون کشید و کتاب های گوناگون را چاپ کرد. و انسان فکر کرد...به یاد نیاورد که از کجا آمده.دلیل آمدنش چه بود؟نمیدانست کجا میرود عده ای به دنبال یافتن حقیقت وجود خود،ره به افسانه بردند. عده ای با دسترسی اندک به کتب تاریخی،خدایان را یافتند.مجسمه هایشان پیدا شد.از زیر قرن ها خاک به بیرون کشیده شدند.تمیز شدند و مورد توجه قرار گرفتند. خدا مهربان شد. خدا خشمگین و خدا سه نقظه آری سه نقطه که ذخیره کننده ی حروف است.حروفی که کلمه شدند و کلماتی که میتوانند یک دنیا را بلرزانند باشد که ظرف خاطرات خداوند تکانی خورد و واژه ی انسان به رو آید. افسانه ها، بسیار و رهروان،بسیار و روشنی فکر ،دریا و کلاه ها،بزرگ و رنگین... کار بدانجا رسید که هست شده،هستی آفرین شد.او که عقل حکم میکرد وجودش از ماورای جهان نشات گرفته باشد؛ به وسیله ی اشعار عالمان روانی،در چارچوب جهانی کوچک،حبس شد.عقل دیگر حکم نمیکرد.نظر آن که دکترا داشت مهم بود.عرفان در وادی دوم ماند.عرفان مرد و در جدال با علم ،زخمی مهلک برداشت و نامردان به بدن زخمیش رحم نکردند و مثله شده، در چمدان نهادندش و خاکش کردند و طناب پوسیده وصال،به وسیله ی قیچی آهن بری ،قطع شد. باز هم ناقوسی دیگر به صدا در آمد....اینبار طبلی در کار نبود که حرکت لشکر سربازان را نظم دهد.دیوار های صوتی میشکستند و موشک ها با فرار از دست سپر موشکی،بر بدن آسمان خراش ها مینشستند.یک جنگ دیگر...پرونده ی ننگ دیگر...برکه های سبز غرق شدند در میان خون مرغابی ها...برف سفید مایه ی قرمز را در آغوش گرفت و از خجالت ذوب شد .... هیچ کس نفهمید نهنگ ها برای چه خودکشی کردند؟و در جهان آوایی سر گرفت که بشر را تمسخر میکرد: گر ظهوری هم باشد که نوری بر این جهان بتاباند، هیچ گاه نگاه تو،پگاهی را نخواهد یافت ماه را بنگر،که چگونه در خفت خویش خفته است تو از اندیشه ی خدا رفته ای و حال فرقی ندارند که تو را مرده بدانیم یا خدا را
پ.ن:این داستانک را هم قبلا در آکادمی نوشته بودم.اما چون میخواهم همه ی نوشته هایی که دوستشان دارم را در اینجا جمع آوری کنم،یک آپ بلاگم را بهش اختصاص میدم.البته یه کم ویرایشش کردم. + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 2:14 توسط مسعود ابراهیمی |
جمعه درکه بودم.اون بالاها ایرانسل آنتن نمیده،در نتیجه هیچ اس ام اسی نمیرسه.وقتی داشتم برمیگشتم پایین،تازه اس ام اس دستم رسید.انقدر شوکه شدم که ناخوداگاه به افرادی که از پایین می آمدند و ممکن بود اخبار را شنیده باشند سلام میکردم و ازشون فقط یک سوال میپرسیدم: باورم نمیشد.زنگ زدم به بچه ها،به سه نفر زنگ زدم تا مطمئن شدم.وای انگار همین دیروز بود که بازی قشنگش توی شب،حکم و رئیس رو میدیدم.انگار خانه ی سبز همین دیروز بود. در اولین فرصت اومدم نت،دیدم انبوهی از اندوه جامعه ی وبلاگ نویسان را در خودش غرق کرده.همه از امروز میگفتند.از روز تشییع پیکر پاکش.از روزی که قرار بود در تاریخ هنر ایران ثبت شود و ثبت شد. امروز همه آمده بودند،اهالی سینما ،تئاتر و تلوزیون و بیش از آنها طرفداران هنر.همه از مردمی بودنش میگفتند و اینکه هنوز میتوانست فیلم های بیشتری بازی کند.تالار وحدت همانند جزیره ای شده بود که از میان دریای مردم،سر را برون آورده تا بنگرد عشق و علاقه ای را که قطره های این دریا،به هنرمندشان دارند(تصاویر خود گویای این نکته هستند) قایقی بر موج دستان،رو به مغرب گام برمیداشت با عبورش دانه های اشک را بر گونه ام میکاشت یکی پرسید: آی مردم،در درون این قایق که از هر سویش میتراود نور چه کس خفتست؟ گفتیم: آنکه آوازش از آغاز تا ابد بر چهره ی شهر هنر میماند و ماندست + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 13:49 توسط مسعود ابراهیمی |
من در این بی واژگی در این بیچارگی من در این بی واژگی غرقم پ.ن:ببخشید جواب نظرات پست قبلی رو ندادم.شرمنده پ.ن۲:به معنای واقعی حس میکنم بی واژه ام... پ.ن۳:متاسفانه یکی از بزرگ مردان سینمای ایران در گذشت.دیروز با هرکه بحث میکردم ،از مردمی بودنش میگفت. داشتم سایت سینمای ما را میخواندم.همه ی هنرمندان به نوعی از دست دادن یکی از یاران سینما را میگریند . پ.ن۴:در پست قبلی به داستایوفسکی و داستانک رویای مرد مضحک اشاره کردم.برای دریافت داستان مذکور ،به وبلاگ سارا برید.فکر نکنم خوندنش وقت چندانی بگیره.من خوشم اومد از داستانش. + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 13:29 توسط مسعود ابراهیمی |
|