|
چون بید به بادی تن دنیا به ناز
است//در بزم جهان مطربی و ساز نیاز است حلاج انالحق شد و سر بر دار بسپرد //تا به فریاد
بگوید که
سر و دار مجاز است آن شاه که از هند به غزنین روان
بود//دلداده و دیوانه ی گیسوی ایاز است تو در پی حق بودی و غافل ز
حقایق//برگرد به میخانه ببین گلشن راز است آنجا که نباشم من و تو خویش نباشی//یک
لحظه ببینی که خدا هم به نماز است پس اگر به کعبه رفتی و حرم رهت
ندادند//برو خرقه به در انداز که ره میکده باز است
ما رهگذر عشقیم وز راه نپرهیزیم گر حبل متینت نیست بر غیر نیاویزیم آنجا که تویی ساقی ما محتسب خویشیم تا حکم کند والی خرقه به در اندازیم
با
آنکه فراموش کرده بود دریا را، ما نیز ماهیانی هستیم!
در سینههایمان حسرت چیزی است که فراموش کردهایم
کنار
ِ کنارم بنشین و "عشق سالهای وبا" را برایم بخوان، من نیز در دلم
"قصیده آبی خاکستری سیاه" را تکرار میکنم و قول میدهم دستانم تنها
موهایت را نوازش کند. راستی
میدانستی لبهایت بی رژ زیباتر است؟
مــا جمله ذرگانیم در وادی
طـریقت تا ذرهای نجنبد هیچ است
در طبیعت موسی به دین خود بود
عیسی به دین خود لیک آمــد ز هر دو دیــن یک
پندار و یک بصریت رو مرد نیک سیرت آگاهی
از جهان گیر تا درد این جهــان را
درمان کند طبیبت گــر آیدت ز کعبه باری بــرو
طوافش گر میرسد ز انجیل بر
سینه زن صلیبت ذوالنون میان تنگش غافل
شد از هوایش ماهی بیامد امــا از بحــر
آن فضیلت ما در بیان نیاییم تا
رخصتش نیایــد گر آمدت پیامی بشنو تو
آن نصیحت و برای تویی که بهترینی:
یک دل اسیر باران، یک دل کویر سوزان دل را به حلقهی یار بی ادعا توان زد تا در صلاة عشقت از ساقیان گذشتم سودای وصف ماهت طعنه به آسمان زد گرم خم نگاهت باری ندا رسیدم لعبتک لبانت آتش به این جهان زد *** در راه دل سپردن شادی و
غم غنیمت گر آمدی به دیدار هر بیش
و کم غنیمت من قطره قطره مُردم بی
آنکه گفته باشم در ذوب عاشقانه یک واژه
هم غنیمت
لبخند زدی و من دیوانهات شدم طوفان شدی و من ویرانهات شدم با ساقیان دهــر، جــام مرا زدی من عاشق تو و مستانهات شدم از آسمان ِ جان نام
توام رسید تا راوی ِ غــم
افسانهات شدم یک بار آمدی در خواب ناز من دلدادۀ همان، یک دانهات شدم
دستهایم بوی کافور گرفتهاست اما هرشب، با خیال نوازش هایت غسل زندگی میکنم بی تو، من بی کفن ترین زندهی این روزگارانم. که مرگ هم دارد گرد سرم فخر زندگانی میفروشد.
تازه فهمیدهام چرا، آن روز که به جان ِ بهارنارنجهای ساحل ِ فرح آباد قسم میخوردم دلم جوری بود انگار کسی رایحهی گیسوان تو را از لابه لای خاطرههای خوشبوی آن روزگار، بیرون میکشید. گله نمیکنم. گاهی آدمی به هوای عشق راستش را نمیگوید. اشکال ندارد! به من بگو تمامی جملههایت دروغ بوده است جز یکی و ما قرار است همچنان، بار سنگین دل سپردن را، بر سینههایمان احساس کنیم به من بگو تنها حقیقتی که کتمان نمیشود حضور توست. راستی دلم عجیب هوای دریا کردهاست
هوا سرد است،هوا سرد است برادر...نــوای سیـنه پــر درد است
برادر یک دل اسیر باران یک دل کویر سوزان، دل را به حلقهی یار بی ادعا توان زد
نه با
واژه، که با
اشک شاعرانهای نوشتهام همرنگ
تمامی شبهای تنهائیم بی تو سیاه ِ
سیاه و
ماندهام نفرین کدام عاشق دلشکستهای گرفته است که
روزها بدون نوازش دستانت چنین دیوانهوار در گذرند باید
بروم باید
بروم خورشید
را پایین بکشم شاید
لااقل دل ِ چشمانت به حال گلهای نرگس بسوزد و ما
علف های هرز این باغچه نیز بهرهمند شویم
|
About
یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید، من ولی منتظر بارانم Archivesفروردین 1391اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|