تبليغاتX
بوف کور

بوف کور

بدون شرح

برخیز تا با هم
این شب شوم را به در کنیم.
از خویش برون رفته،
طرحی نو در اندازیم
و فکری دگر کنیم.

جای همگی خالی.بسیار باشکوه بود.جوانان نشان دادند که هنوز به اصلاح امید دارند

چه زیباست امیدوار شدن به آینده.به اینکه در بیست و دوم خرداد،دوم خردادی دیگر خواهیم دید

نوشته پیشینم در دوم خرداد هشتاد و شش

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت21:20توسط م.ا | |

ای انسان ها
روشنی روزم را به میل خود تقدیمتان کردم
حال بنگرید غروب آفتابم را

پی نوشت:باز هم ممنونم که همیشه با لطفتون شرمنده میکنید.

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت21:27توسط م.ا | |

چه دور و چه نزدیک

چه نزدیک و چه دور...

آن زمان که فاصله ها بیداد میکرد،

نزدیکی فریاد میزد.

حال که فاصله ای نیست،

دردم از فاصله هاست.

بیست و پنجم بهمن 87

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت0:57توسط م.ا |

در تیکه پرانی های شما دو رفیق صمیمی، تنها چیزی که به یادتان نمی آید،اینست که دیر زمانی من نیز رفیقتان بودم.

رسمش نیست که اینگونه نابود شوم.

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت1:28توسط م.ا |

حذف شد

 

 

پ.ن:انتظار نظر دادن توی بلاگتونو نداشته باشید از من.حالم خرابه

پ.ن۲:مرسی آرمینا.آپت خیلی قشنگ بود.چیزی نیست.نگران نباش.

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت1:24توسط م.ا |

در زمان اذان صبح تگرگ بارید.

انسان ها خواب بودند و نفهمیدند

که چه ساده

بهار شکوفه های گیلاس زمستان شد.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت22:30توسط م.ا | |

داستان مردی که در میان نام ها زنده است،

داستان غم انگیزیست.

اسم ها روح انسان هایند.

انسان های می آیند

خنده دنیا را مینگرند

و میروند

و روزی روح خود را در جهان من باقی میگذارند.

و من میدانم

مجازات انسان بودنم زیستن در میان نام هاییست که روزی خود بهانه ی زنده ماندنم بودند.

و هرگاه به نامی می اندیشم

دفتری باز میشود

با هزاران صفحه

و در هر صفحه ،

صدها خط

و در هر خط،

ده ها لبخند یا گریه.

و حتی با یاد گریه ها نیز من میخندم

چرا که هیچ گریه ای نمیتواند

بغض خفته در خنده های خاطراتِ اسم های بدون انسان ها را پژواک دهد...

۶ فروردین ۱۳۸۸

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت15:29توسط م.ا | |

این چه ظلمیست؟

 که زمستان هرسال

اشهدش میخواند

به ظاهر میمیرد اما

باز تا سال دگر

منتظر میماند؟

۸ فروردین۸۸

پ.ن:عکس مربوط میشه به جاده هراز و برفی که از زمستان مانده.شانزده فروردین ۸۸

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت19:7توسط م.ا | |

شبنم دیده ی من را بردار ای قاصدک

برسان به سوی کویش آرام و نرم نرمک

من نمیدانم چه شد کین گونه دارم میزنند

تو بجوی احوال او را قبل مرگ آدمک

۲۸ اسفند

۱۳۸۷

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت5:21توسط م.ا | |

گلایه هایم را اینبار بر کاغذ نوشتم.

میترسیدم که باز فراموششان کنم.

بر کاغذ نوشتم:«

مسعود اخم کن

اگه به بیراهه رفت داد بزن

جدی باش

الان زمانش رسیده

هرچی که توی دلت هست بگو

شکایت اول...

شکایت دوم...

شکایت سوم...

...

همه ی شکایت هاتو بیان کن»

نوشتم:

«بی محلی کن

اصلا نخند.

حتی اگه خندید، تو نیشتو برای یکبار که شده ببند.»

کاغذ را تا زدم و در جیب پیراهنم گذاشتم.

آمد.

سلام کرد

سلام کردم

اخم کرد

خندیدم

داد زد

نرنجیدم

نابودم کرد

نفهمیدم

 و هنگامیکه رفت،به یاد آوردم کاغذی در جیب پیراهنم سنگینی میکند

۲۴ اسفند

۱۳۸۷

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت5:5توسط م.ا |