|
برخیز تا با هم جای همگی خالی.بسیار باشکوه بود.جوانان نشان دادند که هنوز به اصلاح امید دارند چه زیباست امیدوار شدن به آینده.به اینکه در بیست و دوم خرداد،دوم خردادی دیگر خواهیم دید
ای انسان ها پی نوشت:باز هم ممنونم که همیشه با لطفتون شرمنده میکنید.
چه دور و چه نزدیک چه نزدیک و چه دور... آن زمان که فاصله ها بیداد میکرد، نزدیکی فریاد میزد. حال که فاصله ای نیست، دردم از فاصله هاست. بیست و پنجم بهمن 87
در تیکه پرانی های شما دو رفیق صمیمی، تنها چیزی که به یادتان نمی آید،اینست که دیر زمانی من نیز رفیقتان بودم. رسمش نیست که اینگونه نابود شوم.
حذف شد پ.ن:انتظار نظر دادن توی بلاگتونو نداشته باشید از من.حالم خرابه پ.ن۲:مرسی آرمینا.آپت خیلی قشنگ بود.چیزی نیست.نگران نباش.
در زمان اذان صبح تگرگ بارید. انسان ها خواب بودند و نفهمیدند که چه ساده بهار شکوفه های گیلاس زمستان شد.
داستان مردی که در میان نام ها زنده است، داستان غم انگیزیست. اسم ها روح انسان هایند. انسان های می آیند خنده دنیا را مینگرند و میروند و روزی روح خود را در جهان من باقی میگذارند. و من میدانم مجازات انسان بودنم زیستن در میان نام هاییست که روزی خود بهانه ی زنده ماندنم بودند. و هرگاه به نامی می اندیشم دفتری باز میشود با هزاران صفحه و در هر صفحه ، صدها خط و در هر خط، ده ها لبخند یا گریه. و حتی با یاد گریه ها نیز من میخندم چرا که هیچ گریه ای نمیتواند بغض خفته در خنده های خاطراتِ اسم های بدون انسان ها را پژواک دهد... ۶ فروردین ۱۳۸۸
این چه ظلمیست؟
که زمستان هرسال اشهدش میخواند به ظاهر میمیرد اما باز تا سال دگر منتظر میماند؟ ۸ فروردین۸۸ پ.ن:عکس مربوط میشه به جاده هراز و برفی که از زمستان مانده.شانزده فروردین ۸۸
شبنم دیده ی من را بردار ای قاصدک برسان به سوی کویش آرام و نرم نرمک من نمیدانم چه شد کین گونه دارم میزنند تو بجوی احوال او را قبل مرگ آدمک ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
گلایه هایم را اینبار بر کاغذ نوشتم. میترسیدم که باز فراموششان کنم. بر کاغذ نوشتم:« مسعود اخم کن اگه به بیراهه رفت داد بزن جدی باش الان زمانش رسیده هرچی که توی دلت هست بگو شکایت اول... شکایت دوم... شکایت سوم... ... همه ی شکایت هاتو بیان کن» نوشتم: «بی محلی کن اصلا نخند. حتی اگه خندید، تو نیشتو برای یکبار که شده ببند.» کاغذ را تا زدم و در جیب پیراهنم گذاشتم. آمد. سلام کرد سلام کردم اخم کرد خندیدم داد زد نرنجیدم نابودم کرد نفهمیدم و هنگامیکه رفت،به یاد آوردم کاغذی در جیب پیراهنم سنگینی میکند ۲۴ اسفند ۱۳۸۷
|
About![]()
عید آمد و بازهم جهان، Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 Authorsم.ارامین Links
My photoblog
آنگاه که نوری به خشم تاریکی نیشخند زد |