تبليغاتX
مرگ

مرگ

بر دل ننشست.آنچه از دل نوشتم

به فکر شکستنم مباش

من حقارت خویش را

در آیینه ی چشمانت دیده ام.

به فکر شکستنم نباش.

آیینه ها پیشتر مرا شکسته اند

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت20:23توسط مسعود | |

شمع و پروانه را بگذر که در این عصر رایانه
تو شدی آنتی ویروس و من شدم کرم زمانه

تو در اندیشه ی آنکه بکشی ویروس عشقم
من هم آن شیدای عاشق در کف چت شبانه

من بلاگم پاک کردم تا که این ملت نپرسند
از غم عشق که گشتست همچون دیوانه خانه؟

در عوض بلاک کردی تا نبینم توییت هاتو
ولی من فیداتو خوندم،اینو گفتم صادقانه

تو گذاشتی عکست فیسبوک و مرا هلاک کردی
تو برای جان سپردن به من دادی نشانه

فیس بوک تابلو بود آبجی،عکستو بذار فرندفید
تا بیام چتر پیجت شم،با شخم های عاشقانه

تیری دی مکس دلت رو آپلود کن توی توییت پیک
تا نشان دهم به عالم مسعود دوان دوانه

من تو بالاترین حتی سخن از عشق تو گفتم
تا دلت بخواد گرفتم منفی های کودکانه

سخن از عشق تمام که روت زیاد میشه دوباره
واسه ی خنده ی امشب شعر من شدش بهانه

نتیجه ی یک ساعت و نیم کلاس حسابرسی:دی

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت19:31توسط مسعود | |

شب هنوز تاریک است.و دل من در پی فانوسی،که به اشتباه خویش افتاد و خاموش شد.تاوان اشتباهی کوچک،زیستن در سایه است.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت21:26توسط مسعود | |

یک دل اسیر کویر سوزان

یک دل دچار روزمرگی باران

روزگار غریبیست نازنین



پ.ن:
و دلی آنچنان خسته از باریدن که میپندارد
باید
سر به بیابان بگذارد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت9:44توسط مسعود | |

گاهی دلم به حال این دیوار میسوزد
که به جای نگهبانی از باغ
ایستاده است میان من و تو
مبادا دوباره،باز کنم پنجره ای را

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت9:56توسط مسعود | |

جرمت این بود که خیابان

جای عشق

به کودکان درس نزاع آموخت.

حال به جای خیابان بمیر


+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت8:52توسط مسعود | |

آرشه یادت،بر رشته های احساسم میلغزد و شعری جان میگیرد
ای بهترین موسیقیدان جهان
این روزها که تنهایم
بیشتر ویولن بزن
.

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت18:39توسط مسعود |

روزی که رفتی،از نو متولد شدم.

چرا که لازمه ی ققنوس بودن،زاییده شدن از خاکستر خویش بود.

اما افسوس...

هیچکس نگفته بود بعد از تو بالی برای پرواز نخواهم داشت.

کاش همان بادی که پشت سرت وزید،خاکستر مرا با خود برده بود.

پ.ن:مرسی آتیشپاره عزیز که همیشه لطف داری

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت16:58توسط مسعود | |

اصل من عشق بود و اسبم

در نخستین وادی رم کرد و گریخت.

از اسب افتادم و اصلم،

با خیال خام وصل تو بهم آمیخت.


+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت15:0توسط مسعود | |

I do not dream any more

I do not smoke any more

I do not have even any more history

I am alone

I am ugly

I am Like orphan in a dormitory

I do not want any more Of living my life

My life ceases when you leave

I do not have any more life

And even my bed Transforms itself into quay of station When you from go away




پ.ن:واسه دل خودم مینویسم
پ.ن1:میخواستم زنگ بزنم به سارا تبریک بگم.ولی میدونم از دستم شاکیه و کلا شرمسارم.در نتیجه تا الان زنگ نزدم

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت14:48توسط مسعود |

شکست ها شکستند

این مرد را.

دلقک شدم

تا نهان کنم

در پس نقابم

درد را.

یکی بگوید:

منِ طرد شده از آفتاب

چرا

باید سر کنم این شبهای سرد را؟


+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت0:0توسط مسعود |

یک نفر بیاید و با یک سیلی،مرا از توهم زندگی بیرون بکشد...



+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت13:15توسط مسعود | |

شاید که باد مرا

بر سر قله ی کوهی ببرد.

شاید که این جدایی،

این سقوط

راهی باشد به سوی اوج

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:46توسط مسعود | |

باد ساده وزید

باران ساده بارید

ساده پاییز آمد

و من به سادگی این دنیا خندیدم

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:39توسط مسعود | |

پراکنده کنید مرا

که پیوستگی ذراتم در اینجا

منجر به سایه شده است

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت20:56توسط مسعود | |

سیاهِ سیاه...

به راستی که هیچ رنگین کمانی جای من نبود.

بالاتر از سیاهی رنگی است

که در آن پژواک حضور من

موج میزند.

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت0:1توسط مسعود | |

الان اینجا همذات پنداری داره با دو چیز

تهی شده مثل سینه خیلی ها

پوچ و بی هویت مثل خودم

خیلی وقت بود میخواستم پاکش کنم.از همون حوالی بهمن.ولی خب دوستش داشتم.بهش وابسته بودم.چون جایی بود که شما میومدید و درونش نظر میدادید و بنده که به شدت لوس تشریف دارم احساس میکردم یه سری افرادی هستند که نوشته ها و حرفام واسشون مهمه.اینکه در چه وضعیت روحی قرار دارم واسشون مهمه.

چون جایی بود که میتونستم حرفامو غیر مستقیم به خیلی ها بزنم.هرچند همون حرفای غیرمستقیم رو هم بعضیا تحمل نمیکردن.

ولی خب یه سری چیزا باعث شدن که سعی کنم به کسی یا چیزی وابسته نباشم.سعی کنم برای کسی یا چیزی زندگی نکنم.سعی کنم فقط خودم و خودم باشم.حذف شدن این وبلاگ باعث میشه تنها راه ارتباطم با خیلی ها قطع بشه.اما من به تقدیر خیلی اعتقاد دارم.اگر آینده ای وجود داشته باشه،هیچکس قادر به پیش بینی اون نیست.

اما اجازه هم نمیدم این آدرسو فرد دیگری بگیره.دلیل این پستم چند چیزه.

یک:با پاک شدن بلاگ،پیوندهای بلاگ هم پاک شده و من آدرس خیلی از وبلاگ ها را بلد نیستم.برای همین قسمت نظرات رو نمیبندم.اگر حسشو داشتید آدرس وبلاگتون رو همراه با نظرتون بذارید.اگر یه روزی خواستم بیام به رفقا سر بزنم،بدونم کجا بیام.

دوم:برای ثبت در تاریخ:

این وبلاگ در جمعه،چهارم اسفند هشتاد و پنج تاسیس شد

اولین نظر وبلاگ رو مونای عزیز ثبت کرد.

آخرین پست این وبلاگ در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 با عنوان میخندم ارسال شد.

آخرین نظر وبلاگ رو فردی با اسم بوف کور ارسال کرد که قطعا یه جادوگرانیه که در توییتر اددش دارم.

بیشترین تعداد پست ارسال شده در این وبلاگ مربوط میشه به یک فرد.که حدود بیست و خرده ای از نوشته های این بلاگ مربوط به اون بود.

در مورد  خدا و سیاست هم درونش زیاد نوشتم.

خلاصه...این بود داستان ما.نمیدونم کلاغه به خونش رسید یا نه.

در آخر شما هم همراه من بشید و بخندید به همه چیز.مخصوصا به انسان ها و زندگی در کنار انسان ها

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت13:42توسط مسعود | |