تبليغاتX
بوف کور - گله ای به اندازه ی یک ملت

بوف کور

بدون شرح

برگی از خاطرات بز بز قندی.نوشته شده در طویله های انفرادی:

حدود دو سال است که از علف تازه و آب پاک به دور هستم.روزی سه بار مرا به اتاقی برده و یک مشت کاغذ در مقابلم می اندازند.

-امضا کن...اگر دوست داری فرزندانت را ببینی،امضا کن.

میگویم:چرا باید این ها را امضا کنم؟ عمر بنده پنج سال است  که دو سال آنرا در خدمت شما بوده ام.،چگونه با سلطان جنگل رابطه داشته ام؟...بر فرض هم که گفته ی شما درست باشد.آیا به غیر از آمار علوفه،اطلاعات دیگری در دستانم بوده که در اختیار او گذاشته باشم؟

و پاداش این سخنان،جز فشار دندان تیز بر دستانم نیست.

-غلط کردم.اصلا علفهایتان خشک نیست.طویله هایتان گرم است.همه ی بزهای این زمانه،دوست دارند به طویله های شما بیاند.در جهان معروف شده اید.شکر خوردم که بع بع کردم

این سلطان جنگل که میگویند برایش اطلاعات برده ام؛ کیست؟حداقل بگویید او کمکم کند.

پشم هایم را سوزانده اند.ریش بزیم را کوتاه کرده و شاخم را شکسته اند.اجازه ی صحبت کردن با هم بندی های خود را ندارم.دیروز که برای تنفس ده دقیقه به طویله ی عمومی رفتم،سگ های گله را نیز دیدم.گله ام بی سگ مانده است.چوپانم نیز که فقط نی میزند.از چوپانی فقط همین نی زدن را آموخته است..راستش را بخواهید،حدس میزنم با همین گرگ ها که مرا به طویله ی انفرادی آورده اند،رابطه دارد.

اجازه ی ملاقات با شنگول و منگول را به من نداده اند و حبه ی انگور نیز در حوالی همدان گم شده است.

این سلطان جنگل که میگویند جاسوسش بوده ام،کجاست؟به من نشانش دهید.با همین شاخ ها شکمش را پاره میکنم.

آخ ببخشید.شاخی برایم نگذاشته اند

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت12:28توسط م.ا | |